همهٔ قطعه‌ها
صبح دولت می‌دمد کو جام همچون آفتاب

صبح دولت می‌دمد کو جام همچون آفتاب

شاعر:
حافظ · آنتال استاشک · جان گرینلیف ویتیر
دوره:
سدهٔ هشتم هجری و سدهٔ نوزدهم میلادی
  • Persian Doom Metal x Delta Blues

موسیقی و صدا با هوش مصنوعی ساخته شده · شعر در مالکیت عمومی

شعر

صبح دولت می‌دمد کو جام همچون آفتاب

فرصتی زین به کجا باشد بده جام شراب

Všemohoucí jesti láska,

jako bůh, jenž v nebi trůní;

خانه بی‌تشویش و ساقی یار و مطرب نکته‌گوی

موسم عیش است و دور ساغر و عهد شباب

A ten pohár stále plný,

stále žížniví mi rtové;

Věčná, věčná jest ta láska,

jako blankyt, slunko hvězdy,

Všemohoucí, svatá, věčná –

v bohy láska lidi mění,

Co mi svět jest se svou bídou,

věčně starostlivou tváří,

"'T is work, work, work," he muttered,—

"And for rest a snuffle of psalms!"

از خیال لطف می مشاطهٔ چالاک طبع

در ضمیر برگ گل خوش می‌کند پنهان گلاب

"Oh for the breath of vineyards,

Of apples and nuts and wine

شاهد و مطرب به دست‌افشان و مستان پایکوب

غمزهٔ ساقی ز چشم می‌پرستان برده خواب

Mám já hvězdy, slunka v sobě,

vedle sebe dívku svoji,

"One hundred years," quoth Keezar,

"And fifty have I told

تا شد آن مه مشتری درهای حافظ را به نقد

می‌رسد هر دم به گوش زهره گلبانگ رباب

But — the mighty forest was broken

By many a steepled town,

Yellow and red were the apples,

And the ripe pears russet-brown,

Pohár plný – jiskro létni,

podpálíme láskou světy,

خانه بی‌تشویش و ساقی یار و مطرب نکته‌گوی

موسم عیش است و دور ساغر و عهد شباب

"Here's pleasure without regretting,

And good without abuse,

صبح دولت می‌دمد کو جام همچون آفتاب

فرصتی زین به کجا باشد بده جام شراب

صبح دولت — سه شعر دربارهٔ می، گل و خیال · حافظ، اشعار منتسب، شمارهٔ ۲ · آنتال استاشک، «Lásce» از دفتر «Básně» (۱۸۷۶) · ویتیر، «رؤیای کیزار پینه‌دوز» (۱۸۶۴)

دربارهٔ شعر

سه شاعر، سه زبان، یک جدال بر سر «خیال» مست‌کننده: حافظ صبح دولت را با جامی چون آفتاب پیشباز می‌کند؛ کیزارِ پینه‌دوز در رؤیای ویتیر سرزمین موعودِ تاکستان‌ها را می‌بیند و باید از آن دست بکشد؛ و استاشکِ چک عشق را قادر مطلق و جاودانه می‌خواند — بی‌نیاز از جام و گل.

معنی و پیشینهٔ شعر

«صبح دولت می‌دمد کو جام همچون آفتاب / فرصتی زین به کجا باشد بده جام شراب» — ستون فارسیِ این نشست، غزلی شش‌بیتی است که به نام حافظ می‌گردد؛ گنجور آن را در بخش «اشعار منتسب» آورده است، نه در متن مسلّم دیوان. با این همه، صبحِ حافظانهٔ ناب است: خانهٔ بی‌تشویش، مطربِ نکته‌گوی، غمزهٔ ساقی که از چشم می‌پرستان خواب می‌برد، و زهره که گلبانگ رباب را می‌شنود. ترانه پنج بیت از شش بیت را می‌خواند — و در جهانِ این غزل، می وسیلهٔ چیزی نیست؛ خودِ بزم، خودِ بینش است.

بیت‌های چکی از قطب مقابل پاسخ می‌دهند. آنتال استاشک — نام مستعار آنتونین زمان (۱۸۴۳–۱۹۳۱)، نویسندهٔ زادهٔ کوهستان کرکونوشه و پدر رمان‌نویس نامدار ایوان اولبراخت — شعر «Lásce» (به عشق) را از دفتر «Básně» (۱۸۷۶) با اعلانی صریح می‌گشاید: «Všemohoucí jesti láska» — «عشق قادر مطلق است، چون خدایی که در آسمان بر تخت نشسته… جاودانه، جاودانه است این عشق؛ عشق آدمیان را خدا می‌کند.» آن‌جا که حافظ از راه جام و گل و صبا به معشوق می‌رسد، استاشک همهٔ واسطه‌ها را کنار می‌زند: «جهان با بینوایی‌اش مرا به چه کار — من ستاره‌ها و خورشیدها را در خود دارم.» جامِ او، هرگاه پیدا شود، از پیش و همیشه پُر است.

بخش انگلیسی، «رؤیای کیزار پینه‌دوز» جان گرینلیف ویتیر است (از دفتر «In War Time»، ۱۸۶۴): پینه‌دوزی آلمانی در میان نخستین مهاجران پیوریتن بر کنارهٔ رود مریماک، که غر می‌زند دنیای نو یکسره «کار است و کار و کار — و آسایشش زمزمهٔ زبور»، و دلتنگ تاکستان‌های راین است. او از درون سنگِ جادویی‌اش — که به افسانه، از ماه‌سنگِ آگریپای نتسهایمی تراشیده شده — صد و پنجاه سال به پیش می‌نگرد: جنگل با شهرهای برج‌کلیسادار شکافته، سیب‌ها زرد و سرخ، و «لذتی بی‌پشیمانی و نیکی‌ای بی‌تباهی» در راه. این همان بامداد زرین حافظ است که به پیشگویی برگردانده شده: می و گل واقعی‌اند اما همیشه «در راه»اند — و در اوج شادی، سنگ از دستش به رود می‌غلتد و رؤیا پایان می‌گیرد.

این سه شعر واژگانی یگانه دارند — می در ساعتی برگزیده، گل چون گواهِ راست‌بودن وعده — و از آن سه معنای آشتی‌ناپذیر می‌سازند: خیالِ مست‌کننده برای حافظ در است، برای وجدان کوئیکریِ ویتیر وسوسه‌ای که باید از آن دست شست، و برای استاشک بیراهه‌ای زائد. نشست، این جدال را در صدا صحنه می‌برد — زیر عنوان «پرشین دوم متال × دلتا بلوز»: حافظ مقامی و بی‌شتاب بر بستر یک واخوان می‌آغازد؛ استاشک چون برشی ناگهانی فرود می‌آید، با آکوردهای کوبنده بر «věčná, věčná» — جاودانه، جاودانه؛ و رؤیای ویتیر همان نغمهٔ بامداد ایرانی را به فضایی روشن و سرودگونه به سبک نیوانگلند می‌برد، تا آن‌که جام بر زمین گذاشته می‌شود. جدال گشوده می‌ماند — و باید هم بماند.

بشنوید

پلتفرم خود را انتخاب کنید

پیش‌نمایش0:00 / 0:30