
بنوش می که سبکروحی و لطیف مدام
- شاعر:
- حافظ · لرد بایرون
- دوره:
- سدهٔ هشتم هجری و سدهٔ نوزدهم میلادی
- Persian Soul-Blues Fusion
موسیقی و صدا با هوش مصنوعی ساخته شده · شعر در مالکیت عمومی
شعر
تو را که هر چه مراد است در جهان داری
چه غم ز حال ضعیفان ناتوان داری؟
بخواه جان و دل از بنده و روان بستان
که حکم بر سر آزادگان روان داری
بنوش می که سبکروحی و لطیف مدام
علی الخصوص در آن دم که سر گران داری
O Gold! Why call we misers miserable?
Theirs is the pleasure that can never pall;
Who hold the balance of the world? Who reign
O'er congress, whether royalist or liberal?
Those, and the truly liberal Lafitte,
Are the true lords of Europe. Every loan
Love or lust makes man sick, and wine much sicker;
Ambition rends, and gaming gains a loss;
But if Love do n't, Cash does, and Cash alone:
Cash rules the grove, and fells it too besides;
بنوش می که سبکروحی و لطیف مدام
علی الخصوص در آن دم که سر گران داری
مکن عتاب از این بیش جور بر دل ما
مکن هر آن چه توانی که جای آن داری
به وصل دوست گرت دست میدهد یک دم
برو که هر چه مراد است در جهان داری
چو گل به دامن از این باغ میبری حافظ
چه غم ز ناله فریاد باغبان داری؟
غزل ۴۴۵ حافظ × دن ژوان، سرود دوازدهم · دیوان حافظ، غزل ۴۴۵ · لرد بایرون، دن ژوان، سرود دوازدهم (۱۸۲۳)
دربارهٔ شعر
دوئتی دوزبانه که چون یک مجادله ساخته شده است. غزل ۴۴۵ حافظ روی به کسی دارد که «هر چه مراد است در جهان» از آنِ اوست — و واپسین داشتههای بنده، جان و دل، را هم پیشکش میکند. بایرون در سرود دوازدهم دن ژوان همان پرسش را چون حسابرسی میپرسد — «ترازوی جهان به دست کیست؟» — و پاسخ را با فهرستی از بانکداران میدهد. می، دل، جان، جهان و گل در هر دو سو میآیند و معنایی وارونه دارند: «بنوش می» حافظ و «شراب، بیمارکنندهتر» بایرون بر یک نغمه، پشت هم، خوانده میشوند تا یک شکل، دو حکمِ متضاد را حمل کند.
معنی و پیشینهٔ شعر
«تو را که هر چه مراد است در جهان داری» سرآغاز غزل ۴۴۵ دیوان حافظ است؛ غزلی که ردیفش «داری» است و هر بیت بر همین «داشتن» فرود میآید. مخاطبْ همهچیز را دارد؛ آنچه برای شاعر میماند، بخشیدنِ واپسین داشتههای بنده است: «بخواه جان و دل از بنده و روان بستان». در دولایگی آشنای غزل، معشوق و معبود در یک خطاب مینشینند و تملکِ مطلق، هم مدیح است و هم الهیات. در این نشست شش بیت از ده بیت غزل خوانده میشود — بخششِ آغازین، بیتِ می، خواهشِ پس از عتاب، دمِ وصل و گلِ پایانی — و قلاب ترانه بر «بنوش می که سبکروحی و لطیف مدام» ساخته شده است: می همچون سبکیِ جان و لطافتِ مدام، بهویژه در آن دم که سر گران است.
صدای انگلیسی از «دن ژوان» پاسخ میدهد؛ سرود دوازدهم (۱۸۲۳)، آنجا که حماسهٔ طنزآمیز بایرون میان «ابله و فرزانه» میایستد تا جهان را حسابرسی کند. اینجا بند ۳ خوانده میشود («ای زر! چرا ممسکان را بدبخت میخوانیم؟ لذت ایشان هرگز رنگ نمیبازد»)، بند ۵ — همان جملهای که مطلع حافظ بهتأکید میگوید، اینبار به پرسش برگردانده: «ترازوی جهان به دست کیست؟» — و بایرون پاسخ را نه با معشوق، که با فهرست بانکداران میدهد: روچیلد، برینگ و «لافیتِ بهراستی گشادهدست… خداوندگاران راستین اروپا. هر وامی نه بازیِ سفتهبازان، که نشاندن ملتی است یا برانداختن تختی». بند ۴ ضدِ گزینگویهٔ حافظ را میآورد — «عشق و شهوت آدمی را بیمار میکند و شراب، بیمارکنندهتر» — و بند ۱۴ تز سرود را: «اگر عشق حکم نراند، نقد میراند و تنها نقد: نقد بر باغ حکم میراند و همان را از بُن میاندازد». اوتاوا ریمای بایرون هفت مصراع اوج میگیرد و با بیتِ پایانی همه را وامیچیند؛ خودِ قالبْ لطیفه است.
دو شعر واژگانی مشترک دارند — می، دل، جان، جهان، گل — و بر سرِ هیچکدام همداستان نیستند؛ و درست همین، آن دو را رو در روی هم آوازپذیر میکند. می: نزد حافظ ریاضتِ سبکی است تا مرز عرفان؛ نزد بایرون تشدیدِ اشتهایی از پیش آلوده، در حد یک لطیفه و یک خماری. دل: بیقیمت بخشیده میشود، چون دلِ بنده از جنس چیزهای قیمتدار نیست — در برابر سرودی که دل و ازدواج و آبرو را به نرخ بازار سیاهه میکند. جان: خرج میشود چون خرجکردنش عینِ مقصود است — در برابر صورتبرداریِ مردی سیوپنجساله از داراییای رو به استهلاک. و جهان: یکسره از آنِ آنکه «دوست» و «شاه» خطاب میشود — در برابر ترازویی که به دست بانکداران است. کارِ کانونی قطعه همین است که مخاطبِ غزل و پاسخِ بایرون را در یک جایگاه نحوی بنشاند و داوری را به شنونده بسپارد: آیا نیایش از حسابرسی جان به در میبرد؟
تنظیم، تلفیق سول-بلوز ایرانی است در ۴/۴ صاف با تمپوی ۹۰ و شانزدهمهای سوئینگ — و آگاهانه نه یک بلوزِ کشدارِ ۱۲/۸. حافظ بر شکل خمیدهٔ ۳+۳+۲ میراند که نفس میکشد و هرگز صاف فرود نمیآید؛ بایرون همان تمپو را صافشده در واکینگسوئینگی میگیرد که چهار به چهار میشمارد — صدای یک حسابدار. در پل، هر دو ریتم همزمان نواخته میشوند و سپس خطِ شمارنده کنار میرود. زمینهٔ مقامی دستگاه شور است که سومِ کرنش تقریباً همانجایی مینشیند که نتِ بلوز؛ پس سهتار و گیتار اسلاید به یک نت خم میشوند و بر سرِ معنایش اختلاف دارند؛ پیانو و سنتور، هر دو زهی-کوبهای، گروه را بیدرز دستبهدست میکنند. تنور مرد فارسی را با لحن سادهٔ امروزی تهرانی میخواند؛ کنترآلتوی زن بایرون را خشک و عقبتر از ضرب، چون کسی که سیاههٔ قیمت میخواند. حرف آخر با حافظ است که گل را از باغ به دامن میبرد: «چه غم ز ناله و فریاد باغبان داری؟»
بشنوید